X
تبلیغات
دست نوشته های جامعه شناسی - جامعه شناسي معرفت

دست نوشته های جامعه شناسی

موضوعات جامعه شناسی

جامعه شناسي معرفت

گذري بر ديدگاه هاي برخي از متفكران و جامعه شناسان معرفت

تورشتاین وبلن

-از پیشگامان جامعه شناسی معرفت آمریکایی محسوب می شود.

-سه تفکر مهم وبلن عبارتند از: تکامل گرایی، دارونیسم، آنارشیسم اتوپیایی و مارکسیسم

جامعه شناسی معرفت وبلن:

تحلیل چگونگی تاثیر تکنولوژی و ساختار طبقاتی بر الگوهای تفکر و اندیشه است. او تلاش می کند که نشان دهد چگونه فرهنگ و روابط اجتماعی توسط تکنولوژی شکل می گیرد.

انسانها دارای امیال و غرایز، اما عاداتی که برای انسانها ایجاد می شود، تحت تاثیر احساسی است که محیط اجتماعی و بیرونی بوجود می آورد. تحول جامعه از فرایند پذیرش ذهنی و اندیشه ای که تحت فشار اوضاع و احوال اجتماعی و تمدنی به بار می آید.

سرعت و سهولت فرایند پذیرش و انطباق به درجه پذیرش است که افراد جامعه از خود نشان می دهند. بر این اساس طبقه اجتماعی که از کنش محیط بیشتر در امان باشد، آهسته تر تغییر شرایط را می پذیرد مثل طبقه مرفه.

وبلن معتقد است که پایگاه فرد در عرصه تکنولوژی اقتصاد و بینش و عادات فکری اش را تعیین می کند. بر همین اساس جایگاههای متفاوت در عرصه اشتغال صنعتی و مالی، قالبهای ذهنی یا عادت های فکری متفاوتی را بوجود می آورد.

به طور خلاصه وبلن بر رابطه بین معرفت و بنیان های اجتماعی، مانند نهادها و مشاغل اجتماعی، تاکید داشت عادتها و شیوه های تفکر و اندیشه را تحت تاثیر ساختار نهادهای حاکم بر زندگی اجتماعی می داند.

وبلن می گوید نهادهای اجتماعی نقش عامل مسلط در معرفت را ایفا می کنند چرا؟

نهادها مجموعه ای از عادات و رسومی هستند که توسط اجتماع تصویب شده اند.

 

 

 

رابرت مرتن:

-        در میان جامعه شناسان امریکایی، مهمترین جامعه شناسی که به جامعه شناسی معرفت توجه نشان داد و آثار پرنفوذی به جای گذاشت مرتن بود. و از این میان از همه بیشتر به جامعه شناسی علم پرداخت.

-        مهمترین و عمده ترین بخش های کار مرتن در قلمرو جامعه شناسی معرفت، عبارت است از کوشش برای کشف رابطه فرهنگ و ساختار اجتماعی(مجموعه اي از روابط اجتماعي).

فرهنگ= مجموعه پدیده های جمعی که بر افراد جامعه از بیرون تحمیل می شود.(ديدگاه دوركيمي)

-        یکی از جنبه های شایان توجه در کارهای مرتن آن است که او با رویکردی ساختاری-کارکردی به مباحث جامعه شناسی معرفت نظر کرده است.

-        مرتن در مقالات مربوط به جامعه شناسی معرفت به دیدگاه دانشمندانی چون دورکیم، مارکس شلر و سورکین نظر داشته ولی از همه بیشتر تحت تاثیر دیدگاه مانهایم در جامعه شناسی معرفت قرار گرفته است. مرتن برای دقت بخشیدن به کار مانهایم به پارادایمی(سرمشقی) دست می یابد که کانون اصلی مطالعات در جامعه شناسی معرفت می باشد.

5 پرسش اساسی در باب کشف رابطه فرهنگ و فرآوردهای معرفتی با ساختار اجتماعی(مجموعه ای از روابط اجتماعی):

1-    شالوده وجودی فرآوردهای ذهنی(فکری) در کجا واقع می شود؟

           الف- شالوده های اجتماعی(منزلت اجتماعي، طبقه، نسل،شيوه توليد، ساختار قدرت، تحرك اجتماعي، ساختار گروهي، وابستگي قومي)          ب- شالوده های فرهنگی(ارزشها، خلق و خوها، جهان بيني، روحيه ملي، عقيده)

2-    چه فرآوردهای ذهنی به لحاظ جامعه شناختی مورد تحلیل قرار گرفته اند؟

الف- قلمروهای مربوط به(باورهاي اخلاقي، ايدئولوژي، انديشه ها، مقوله هاي تفكر، فلسفه،‌باورهاي مذهبي، هنجارهاي اجتماعي)            ب- جنبه هاي مورد تحليل عبارتند از(گزينش كانونهاي مورد توجه، سطح انتزاع پيش فرضها(اينكه چه چيزهايي داده هاي صرف تلقي شده اند و چه چيزهايي مشكل آفرين)، محتواي مفهومي، شيوه هاي تحقيق

3-    نحوه ارتباط فرآوردهای ذهنی با شالوده وجودی، چگونه است؟

الف- روابط علی یا کارکردی(تعيين، علت، تطابق، شرط لازم، مشروط شدن، وابستگي متقابل كاركردي، كنش متقابل و وابستگي)       ب- روابط نمادی یا اندام گرایانه یا معنادار (همسازي، هماهنگي، انسجام، وحدت،وفاق، سازگاري، ارتباط ساختاري و...)   ج- تعابیر مبهم برای تعیین روابط(تطابق، بازتاب، محدود شدن)

4-    چرا کارکردهای آشکار و پنهان به این فرآوردهای ذهنی که به لحاظ وجودی مشروطند، نسبت داده شد؟

برای حفظ قدرت                  برای ایجاد ثبات          برای پنهان کردن یا پوشاندن روابط اجتماعی واقعی                   برای هدایت کردن رفتار

5-    روابط منسوب به شالوده های اجتماعی و معرفت، چه وقت حاصل می شود؟

الف-نظریه های تاریخ گرایانه(محدود به فرهنگ يا جوامع خاص)  ب-نظریه های تحلیلی عمومی

جامعه شناسی علم

مرتن چندين سال در يكي از شاخه هاي مهم جامعه شناسي معرفت، يعني جامعه شناسي علم به تحقيق پرداخت. بر اين اساس کارهای مرتن در باب جامعه شناسی علم به دو دسته تقسیم می شود:

1-تا سال 1945(چشم اندازی کلی به علم به عنوان نهادی اجتماعی که از حیث تاریخی تحول و رشد می یابد و در معرض تاثیر و نفوذ دیگر نهادهای اجتماعی قرار می گیرد).

2- از اواخر دهه 1950 تا سال 1975(پژوهشهای تجربی جدیدتر و یک الگوی نظری در باب عملکرد و طرز کار درونی علم).

مرتن علم را داراي سرشتي اجتماعي مي داند به چند دليل:

الف- كشف يافته هاي علمي جديد يا توسعه تبيين هاي نو، بر كارهاي پيشين مبتني است.

ب- اكثر اكتشافها همزمان توسط چند دانشمند ارايه مي شود.

ج- علم بايد توسط عده اي از متخصصان به رسميت شناخته مي شود.

 

نتیجه گیری کلی مرتن از بررسی های خود در جامعه شناسی علم:

در بررسي هاي خود در جامعه شناسي علم به اين نتيجه رسيد كه فقط وقتي جامعه شناسان مي توانند به طور جدي به مطالعه سامان مند رابطه متقابل ميان علم و جامعه بپردازد كه  به خود علم به عنوان یک مسئله اجتماعی یا سرچشمه ای پربار و غنی برای مسائل اجتماعی نگاه کنند.

منتقدان مرتن:

-        مرتن بیشتر دارای پیشینه کارکردگرایانه است.

-        مرتن بیشتر جامعه شناس دانشمندان است تا جامعه شناس علم.

-        مرتن به جاي آنكه فرايندهاي اجتماعي را كه بر توسعه فرآوردهاي علمي تاثير مي گذارند بررسي كند، کانون توجه بررسی های جامعه شناختی خود را  قشربندی نهادهای علمی قرار می دهد. بدون آنكه به محتواي عيني و واقعي علم توجه كند.

ارنست کاسیرر(Ernst Cassirer)

-        از پیروان کنش متقابل نمادین است. که نزد زیمل فلسفه کانت آموخت.

-        فرق میان انسان و حیوان در کاربرد نمادهاست.

-        آدمی از راه زبان جهانی نوین بوجود می آورد که آن جهان فرهنگ است.

جامعه شناسی معرفت کاسیرر

-        كاسير به نقل از كانت عنوان مي كند: عقل انسان، عقل برهاني است و از دو عنصر نامتجانس(تصاوير و مفاهيم) تشكيل مي گردد. ما نمي توانيم بدون تصوير فكر كنيم و همين طور نمي توانيم بدون مفاهيم، فهم كنيم. مفاهيم بدون ادراك تهي اند و ادراكات بدون مفهوم نابينايند. به نظر كانت همين دوگانگي در شرايط بنيادي معرفت منشاء تفكيك ميان عالم امكان و عالم واقع است. نتيجه سخن كانت اين است كه معرفت انسان به نماد نيازمند است نه تصاوير.

-        به کشف و معرفت یک امر یا موضوعی می توان نایل آمد که رابطه نمادین بین آنها محسوس و ملموس باشد. و زیربنای معنوی آن فهم شود. هیچ معنایی یک کیفیت بسیط و ساده نیست. برای هر امری باید از ظواهر ملموس بگذریم و به معنای واقعی آن واقف شویم.

-        کاسیرر می گوید معرفت انسان، معرفتی نمادین است. و همین امر، نیرومندی و محدودیت آن را مشخص می کند. اندیشه نمادین باید واقع و ممکن(امربالفعل و امر آرمانی) را از هم تفکیکی کند.

-        نماد وجود مادی و واقعی ندارد بلکه فقط معنادار می باشد. آدمیان نخستین از آنجائیکه نمی توانستند بین قلمرو وجود و معنا تمایز قایل شوند، در این صورت نمادها دارای وجودی جادویی یا جسمانی محسوب می شود.

-        كاسيرر ادعاي فيلسوفان تجربه گرا و پوزيتويست را كه معرفت انسان را واقعيات عيني مي دانستند، پاسخي مناسب براي روش تحقيق علمي نمي دانست. امر علمي از انباشت داده هاي عيني بدست نمي آيد بلكه متضمن عنصري نظري و نمادين است. خيلي از امور علمي كه جريان تاريخ علم را دگرگون كرده اند، قبل از اينكه به امور قابل تجربه مبدل شوند امور فرضي بوده اند. مانند فرضيه گاليله و تصور او از جسم يا مفهوم اتوپيا در فلسفه.

میشل فوکو:

-        مهمترین آثار فوکو: دیوانگی و تمدن، تولد در درمانگاه، نظم اشیا، دیرینه شناسی دانش، تاریخ جنسیت، انضباط و مجازات.

-        فوکو به تحلیل رابطه قدرت و معرفت علاقه مند بود. تحلیل اصلی فوکو درباره صور اساسی ساختار اندیشه ها بر روابط قدرت و دانش است. که انسانها به سوژه(subject) و موضوع تبدیل شده اند.

-        به فرایندهایی علاقه دارد که از طریق آنها عقلانیت ساخته می شود و بر سوژه انسانی اعمال می گردد.تا آنرا به موضوع صور دانش تبدیل کند.

-        علوم انسانی و اجتماعی خود جزئی از فرایند اعمال قدرت و روابط اعمال سلطه بر انسان باشند.

-        پرسش اساسی فوکو این بود که انسانها چگونه با تولید معرفت بر خود و دیگران سلطه می یابند؟ فوکو دانش را قدرت آفرین می دانست.

-        نظارت بر زندانیان را به جای شکنجه و اعمال خشونت معقول نمی دانست بلکه آنرا شیوه ای مناسب تر و موثرتر برای اعمال قدرت می دانست. و معتقد بود که روشهای شکنجه خطر شورش را به همراه دارد در حالیکه این نظام نظارتی جدید کمترین اغتشاش را به همراه دارد.

-        در نظام شکنجه رابطه قدرت و معرفت بسیار آشکار بود در حالیکه در نظام جدید شکنجه این رابطه نامشخص است.

-        پیدایش و انتشار تکنولوژی های اعمال قدرت، بویژه تکنولوژیهای مربوط به انضباط، اعتراف سرکوبی و مطیع سازی و عینی شدن و شیوه های فردی شدن همه اینها اوضاع و احوال مناسبی را برای امکان ظهور علوم انسانی فراهم می آورد. علوم انسانی با ایفای نقش(هنجار بودن و قاعده مند کردن) به تقویت و توسعه تکنولوژیهای اعمال قدرت، مدد می رساند.

-        پس بر این اساس یک رابطه متقابل میان علوم انسانی و تکنولوژیهای اعمال قدرت وجود دارد.

 

فلورین زنانیکی(Florian Znaniceki)

-        واحد تحلیل زنانیکی کنش می باشد.

-        زنانیکی می خواست پرسشهای معرفت شناختی را از قلمرو جامعه شناسی معرفت خارج کند، با این استدلال که آنها پرسش هایی فلسفی و از قلمرو علم تجربی خارج اند.

-        جامعه شناسی معرفت باید به مطالعه تجربی سازمان اجتماعی معرفت بپردازد. از این جهت معرفت یکی از موضوع های اساسی و عمده پژوهشهای تجربی جامعه شناختی است.

-        معرفت مجموعه ای از فرآورده های فعالیت فرهنگی خاص است که توسط انسانهای بسیاری در طول تاریخ بدست آمده است.

-        محتواي جامعه شناسي معرفت زنانيكي:

1-    حاملان معرفت: كساني كه مدتي از عمر خود را در راه گسترش معرفت سپري كرده اند، و در يك حوزه متخصص شده اند. مانند يك پزشك

2-    حلقه اجتماعي: گروهي از اشخاص كه با كنشگر ي خاص، كنش متقابل مي كنند.(مجموعه مخاطبان يك دانشمند) مانند بيماران يك پزشك

3-    نقش اجتماعي: هر فردي كه عضو گروه اجتماعي باشد داراي نقش مي باشد(وظيفه اي كه هرفرد در گروه انجام مي دهد) مانند كار يك وكيل.

نقش اجتماعي، بين فردي كه آن نقش را ابفا مي كند و حلقه اجتماعي مربوط به او يعني گروه كوچك و بزرگي كه در ايفاي نقش آن فرد شريكند معنا پيدا مي كند. مانند ارزشهاي بهداشتي بين پزشك و بيمارانش

4-    كنش اجتماعي رفتاري آگاهانه است كه بر آگاهي افراد يا جوامع انساني تاثير دارد.

 

جامعه شناسي معرفت زنانيكي:

دانشمندان و متخصصان يك حوزه معرفتي، نقش هاي اجتماعي گروهي خاص را ايفا مي كنند، و به اين معناست كه حلقه اجتماعي وجود دارد كه معرفت به معناي عام كلمه يا به طور خاص(معرفت نظامند) براي آنان ارزشمند است. از اينرو اعضاي اين حلقه اجتماعي بايد متقاعد شوند كه به همكاري اين متخصان نياز دارند. تا گرايشها و خواسته هايي كه با اين معرفت مرتبط است تحقق يابد.

جامعه شناسي معرفت بايد به بررسي نقش هاي اجتماعي كساني كه معرفت را مي آفريندد و گسترش مي دهند، بپردازد. همچنين بايد ساختارهاي اجتماعي كه اين نقشها را به مرتبط مي كند سازمان مي دهد، و رابطه اين ساختارها را با ويژگيهاي نظام بزرگ اجتماعي و نيز روابط متقابل ميان نظامهاي معرفت و ساختار سازمانهاي اجتماعي مورد مطالعه قرار دهد.

براي اين مقصود هر دانشمند بايد برخي از ويژگيهاي را كسب و از برخي ديگر بپرهيزد. هر دانشمند داراي يك پايگاه اجتماعي است، كه بايد نيازهاي حلقه اجتماعي خود را برآورده كند و معرفت خاص را در جهت منافع حلقه اجتماعي اش به كار گيرد و گسترش دهد.

 

 

پيتر برگر و توماس لوكمان:

-         تحت تاثير آلفرد شوتس، كارل ماركس، دوركيم، ماركس وبر و جورج هربرت ميد بودند. بيشتر از همه مرهون آلفرد شوتس مي باشند.(شوتس به ساختار دنياي متعارف زندگي روزمره توجه كرده است).

-         ديدگاه دوركيم را با افزودن دو ديدگاه مختلط كردند:

1-    يكي انكه ديدگاه و چشم انداز ديالكتيكي ماركس را بر آن افزودند.

2-    از ماركس وبر آموختند كه بايد به معاني ذهني كنش اجتماعي توجه كنند.

جامعه شناسي معرفت از ديدگاه برگر و لوكمان:

-         جامعه شناسي معرفت بايد بدون توجه به درستي يا نادرستي(صدق و كذب) معرفت هاي موجود جامعه، به بررسي آنها بپردازد. معرفت هاي آدميان همگي در موقعيت هاي اجتماعي ايجاد شده، استمرار مي يابند و انتقال پيدا مي كنند. بنابراين جامعه شناسي معرفت بايد درصدد فهم فرايندهاي ايجاد، استمرار تغيير و انتقال معرفت ها برآيد و درك كند.، كه چگونه اين فرايندها به نحوي رخ مي نمايند كه براي انسانهاي عامي به صورت ثابت، جلوه مي كنند: به بيان ديگر جامعه شناسي معرفت با تحليل ساخت اجتماعي واقعيت سروكار دارد.

جامعه شناسي معرفت سنتي از نظر برگر و لوكمان:

1-    درسطح نظري به مسائل معرفت شناختي و در سطح تجربي به مسائل مربوط به تاريخ عقايد گرايش دارد. در نتيجه اهميت نظري جامعه شناسي معرفت پنهان مانده است.

2-    آنها معتقدند بسياري از پرسش هايي كه در جامعه شناسي معرفت سنتي مورد بررسي بوده ،با روش علم مرتبط است و در واقع در قلمرو فلسفه علم مي گنجد، نه يك علم تجربي خاص، مانند جامعه شناسي. جامعه شناسي نمي تواند امور كلي ومبهم كه به روش علمي مربوط مي شود و در قلمرو علومي چون تاريخ، روان شناسي و زيست شناسي قرار مي گيرد را به خود اختصاص دهد و با معيارها و موازين خاص خود، به حل و فصل آنها بپردازد، در نتيجه بايد مسائل معرفت شناختي و روش شناختي را از متن جامعه شناسي معرفت كنار گذاشت .

جامعه شناسي معرفت مورد نظر آنها:

-         وظيفه جامعه شناسي معرفت را بررسي هر انچه به عنوان معرفت و شناخت تلقي مي شود، مي دانند نه تنها عقايد و جهان بيني ها جامعه شناسي معرفت بايد بيش از هر چيز معرفت متعارف را كانون بررسي خود قرار مي دهد، زيرا معرفت متعارف است كه تار و پودهاي معناها را تشكيل مي دهند و بدون آن هيچ جامعه اي نمي تواند وجود داشته باشد جامعه شناسي معرفت بايد به بررسي ساخت اجتماعي واقعيت بپردازد.

-         آنها جامعه شناسي معرفت را رشته اي از علم تجربي جامعه شناسي مي دانند و به ارايه نظريه اي براي تحليل واقعيت اجتماعي مي پردازد. آنها مي كوشند نظريه پردازي را با نظام تجربي به لحاظ جزئيات آن ارتباط دهند، نه اينكه آن را با پژوهش هاي فلسفي درباره شالوده هاي نظام تجربي حمايت كنند.

-         برگر و لوكمان به طور عمده با معرفتي كه اساس زندگي روزمره را شكل مي دهد سرو كار دارند يعني همان معرفت عمومي يا متعارف، آنها مي خواهند نشان دهند كه اين نوع از معرفت ، هم داراي واقعيت ذهني است و هم داراي واقعيت عيني.

-         واقعيت ذهني: مجموعه اي از باورها، توقعات، تعاريف، معاني و ارزشها.

-         واقعيت عيني: همان مفهوم دوركيمي از واقعيت كه از خارج بر افراد تحميل مي شود.(اجتماعي شدن)

-         از نظر آنها تيپ بندي افراد جامعه بر اساس معرفت هاي عيني مي باشد.

-         ساخت اجتماعي حاصل جمع همه اين تيپ بندي ها و الگوهاي كنش متقابل است.

-         واقعيت اجتماعي: مجموعه روابط متقابل و تعاريف مشترك ميان افراد مي باشد.

 

 

 

 

نگرشهاي نقادانه به جامعه شناسي معرفت:

جامعه شناسي معرفت از منظر جامعه شناسي علم:

-         جامعه شناسان علم مي گويند كه علم تجربي از آن جهت كه واجد وضعيت معرفت شناختي خاصي است پس موضوع جامعه شناسي خاصي محسوب مي شود. پس بايد تحليل دقيق دانش علمي را به فيلسوفان علم و مورخان انديشه سپرد.

-         دوركيم: او مي گويد معرفت علمي از معرفتهاي ديگر مستثني است و نمي توان آن را جامعه شناسانه مطالعه كرد. يا به تعبير دقيق تر تحليل جامعه شناختي علم ممكن است اما در شكل محدودتر از انچه در مورد ديگر حوزه هاي دانش نظري وجود دارد. مي توان نشان داد كه چگونه برخي تحولات اجتماعي معين ظهور علم را موجب شده است يا چگونه ديدگاههاي اقليتي از متخصصان علمي بوسيله بخش هاي ديگر جوامع كاملا تمايز يافته پذيرفته مي شود. اما نمي توان تحليل جامعه شناختي از معرفت علمي ارايه نمود. زيرا  معرفت علمي از زمينه اجتماعي خود مستقل است.

-         كارل ماركس: ظهور جامعه سرمايه داري را تا حد بسيار زيادي نتيجه رشد معرفت علمي مي داند و مي گويد چون علم محصول اجتماعي است، پس بايد نتايج  و روند توسعه آن را در بستر اجتماعي فهميد.

ايرادات وارده بر جامعه شناسان معرفت، كه معرفت علمي را تحت تاثير عوامل اجتماعي نمي دانند:

1-    همگوني طبيعت:

نظريه مانهايم: مانهايم استدلال مي كند كه پديدارها و روابط جهان مادي، از اين نظر كه لايتغير و ثابتند، با پديدارها و روابط موجود در عرصه اجتماعي تفاوت دارند.

رد اين نظريه توسط هانسون: مي گويد اصل فلسفي همگوني ، چيزي بيش از صورت بندي نسبتا گمراه كننده اي از آنچه از اصطلاح قانون طبيعت اراده مي شود نيست. به ديگر سخن اصل يكپارچگي، وجهي از جهان طبيعت نيست، بلكه روش دانشمندان براي ساختن روايا تشان از ان جهان است.

2-    واقعيت و نظريه: از اين موضع چنين فرض مي شود كه فرايندهاي و موضوع هاي شناسايي معين در جهان مادي وجود دارد، كه هميشه در پي حوادث معين رخ مي دهند و ثابت و معين و تداوم دارند و اين موضوع هاي شناسايي واقعيت را تشكيل مي دهند. علم بايد آنها را توصيف و به صورت دقيق تبيين نمايد و مستقل از نظريه مي باشند و تا زماني كه اشتباه در مشاهدات انجام نشود محتوا و معناي آنها ثابت و تغيير نمي كند.

راه حل جامعه شناسان براي تحليل جامعه شناختي:

علم داراي دو دسته گزاره است:

 گزاره هاي مبتني بر واقعيات ( ماهيت موضوع آنها ، قابل مشاهده و از طريق تجربه مستقيم قابل تحقيق مي باشند و با اطمينان بالايي اثبات مي شوند).      گزاره هاي نظري(به صورت غير مستقيم شناخته مي شوند).

در واقع ميان موضوع هاي قابل مشاهده و موضوع هاي نظري و مشاهده ناپذير تمايز قايل شده اند.

3-    مشاهده درعلم: زماني اتفاق مي افتد كه مشاهده كننده خود را در معرض تاثير پذيري از واقعيت عيني قرار دهد. بدين ترتيب مشاهده در علم هم چون ضبط ساده شهادت بي پيرايه حواس و كاملا مستقل از خلق معاني قلمداد شده است.

اين ايرادات نشان از اين دارد كه بايد نفوذ جامعه را بر بسياري از مقوله هاي علم پذيرفت.

جامعه شناسي معرفت در ترازوي جامعه شناسان معرفت:

1-    يكي از ايرادهاي مهم سردرگمي در برابر مفاهيم اساسي اين رشته علمي است. مثلا معناي مفاهيم كليدي جامعه شناسي معرفت(جامعه، معرفت،تعيين) چيست؟

عده اي جامعه را يك كل واحد مي دانند و براي آن ماهيت مستقل در نظر مي گيرند. تعدادي جامعه را مجموعه اي از عناصر مختلف مي دانند كه كل را مي سازند

2-    خودستيز بودن جامعه شناسي معرفت ايرادي ديگري است كه مطرح مي شود. پذيرش اين نكته كه تفكر انساني را اوضاع و احوال اجتماعي تعيين مي كند. يعني اينكه اين نظريه خودش را باطل مي كند.

3-    آنچه در جامعه شناسي معرفت بررسي مي شود گونه اي معرفت شناسي است. جامعه شناسي معرفت به انديشه هاي قديمي و پيش پا افتاده يا معاني دو پهلو و مبهم متوسل مي شود. نقد بينش افلاطوني كه همه حقايق را در جهان ذهني و از پيش موجود مي داند كار چندان انقلابي نيست.

4-    زنانيكي مي گويد امروزه هر علمي با دسته خاصي از نظامها، شبكه ها و فرايندها ارتباط دارد و به مطالعه آنها مي پردازد. جامعه شناسي نيز به مطالعه گروه اجتماعي، رابطه اجتماعي و ... مي پردازد. ويژگي نظام اجتماعي اين است كه اجزاي اصلي آن را انسانهايي تشكيل مي دهند كه به كنش متقابل با همديگر مي پردازند. در حاليكه نظام هاي معرفت در كلي ترين معناي آن هم نظام اجتماعي نيستند مانند نظام زبان شناسي، زيبا شناسي، تكنولوژي و مذهب.

5-    برگر و لوكمان مي گويند جامعه شناسي معرفت در موقعيت خاصي از تاريخ آلمان(1920) و در زمينه اي فلسفي پديدار شد از آن جهت همواره رنگ اين پيش زمينه را با خود همراه دارد. جامعه شناسي معرفت يك نوع تفسير جامعه شناختي از تاريخ عقايد تلقي مي شود. از مهمترين نكاتي كه در اين مطلب نهفته است، مساله نسبيت انديشه است كه به بعد معرفت شناختي مربوط مي گردد.

6-    گورويچ مي گويد يكي از مشكلات اساسي كه  جامعه شناسي معرفت تا به حال با آن روبرو بوده است، مفاهيم پيش ساخته فلسفي اند كه دانسته يا ندانسته وارد شده اند. مانند:1- جستجوي عليت در جامعه شناسي معرفت لزومي ندارد، زيرا معمولا روابط ميان قالب اجتماعي و معرفت، يك رابطه علي نيست. 2- جامعه شناسي معرفت بايد از پيش داوري اصالت علمي و فلسفي كه منشاء هر معرفتي را در معرفت علمي فلسفي جستجو مي كند بپرهيزد، زيرا دو نوع معرفت(علمي و فلسفي) نسبتا بيش از انواع ديگر چارچوبهاي اجتماعي جدا شده اند و به همين جهت بررسي جامعه شناختي آنها دشوارتر است. 3- جامعه شناسي معرفت در مراحل نخستين خود، به جاي پرداختن به مباحث فلسفي و معرفت شناسي بايد بررسي انواع معرفتهايي كه با شدت بيشتري در واقعيت اجتماعي حضور دارند. مانند ادراك جهان خارجيف معرفت سياسي، معرفت به ديگري.

جامعه شناسي معرفت از از منظر فلسفه علم:

پوپرمعتقد است كه انديشه علمي درباره امور اجتماعي و سياسي در يك شرايط اجتماعي جريان دارد نه در خلا يا ضمير ناخودگاه، به همين دليل هنگامي كه يك متفكر به مشاهده مي پردازد چون بوم اجتماعي او محسوب مي شود خيلي از عناصر از ديدگاه او پوشيده مي ماند. اما با مقايسه با يك متفكر ديگر در بوم اجتماعي ديگر اين تفاوتها و تمايزها برجسته مي شود.

بوم اجتماعي متفكر موجب پيدايش نظام كلي از عقايد و نظريه ها مي شود. كه چنين عقايد و نظرياتي به چشم خود متفكر بديهي مي باشد، اما با مقايسه با متفكر ديگر در بوم ديگر مشخص است. به طور كلي پوپر انتقاداتي نيز به جامعه شناسي معرفت دارد:

1-   جامعه شناسي معرفت به صورت هگلي بحث معرفت، يا معرفت شناسي كانت دانست.هيوم شناخت را از راه حواس ممكن مي دانند. در حاليكه كانت معتقد است كه در فرايند به دست آوردن شناخت يا دريافت از جهان، ذهن به صورتي فعال همه مواردي را كه از راه حواس به آن وارد شده هضم مي كند. ذهن اين مواد و مصالح را مي سازد و به آنها شكل مي دهد. هگل مي گويد تجهيزات عقلي ادمي، پيوسته دگرگون مي شود و جزيي از ميراث اجتماعي اوست، از اينرو تكامل عقل انسان بايد همزمان با تكامل تاريخي جامعه-ملت يا قومي كه به آن تعلق دارد صورت مي گيرد.

2-   علاقه جامعه شناسان معرفت به آشكار ساختن انگيزه هاي نهفته در پس اعمال آدمي.

3-   عدم فهم جنبه هاي اجتماعي معرفت.علم يا معرفت فرايندي در ذهن يا آگاهي دانشمند تلقي مي گردد.

4-   جامعه شناسي معرفت هم از پيش داوري مبر ا  نيست.

5-   در آميختگي "معرفت" و"خواست". معرفت يا شناخت به امور عقلاني كه از راه تلاش و كوشش علمي بوجود مي آيد. و خواست يعني مجموعه امور بيرون از دايره عقل مثل علاقه يا نفع شخصي دانشمند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 17:52  توسط حسن احمدی  |